تبليغاتX
یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389
پیش بینی هفته
پیش بینی عجیب وقایع این هفته ( از تاریخ ۲۸/۱۲/۸۹)

کلیک کنید

+ به قلم ماهان بن ماهان 9:23
یکشنبه پانزدهم فروردین 1389
نسخه اصلی "المشاهد"
در این پست، بخشی از نسخه اصلی کتاب "المشاهد" عرضه میگردد.

دانلود

کتاب مذکور که بخشی از آن در پست قبلی درج شده بود، خاطرات طلبه بسیجی شهید میثم طبری است که در تاریخ سی ام خرداد هشتاد و هشت بدست مزدوران سبز اموی در حوالی میدان ونک به شهادت رسید.


+ به قلم ماهان بن ماهان 12:53
دوشنبه یکم تیر 1388
آن روزها که رفت . .

آن روزها که رفت . . .

موبایها هنوز قطع بود. وگرنه خبرشان میکردم که سالم رسیدم و نمیگفتم تا از اتوبوس پیاده شدیم باتون برقی سر و کتف و ساقهایمان را مرتعش کرد. هرکار کرده بودم نشد که بمانم شهرستان. یک وقت دیدم نشسته ام ردیف جلوی اتوبوسی که دقایقی پیش پلیس راه گزنک را رد کرده بود. جا به جا هنوز رد پوستر نامزدها روی دیوار آبادی های بین راه مانده بود. پایه فلزی تابلوی نرسیده به تونل از کمر خم شده بود و مستطیل سبز رو به دره ای که شانه راست مان قرار داشت گردن کج کرده بود: تهرانKM 90

بابا گفته بود: "دند این ملت نرم. چشمشون کور، پنجاه و هفت نمی رفتن مثل مور و ملخ بریزن تو کوچه و خیابون."

پورداداش گفته بود: "سید دیگه کیه؟ همه سیدن آقا. یکی سیده یکی عرب.  چه فرقی میکنن. هر چارتا کاندیدا عین هم."

نسترن جون گفته بود: "بری قیامت میکنم. من نمیدونم. بیخود کردی تعهد دادی پابندم کردی. هنوز نفهمیدی زن داشتن یعنی چه."

***

بز آورده بودم. درست وسط خر بیاری آنهمه آشوب و دل پیچه قبل رأی گیری خر شده بودم و سر تنها ملای انتخابات شرط بستم.

بابا گفت: "قمار باز نگه به اونجام دماغش میسوزه. حالا که بستی و باختی مرد باش."

پورداداش گفت: "شرط بندی کار عرباس که یک کاره پا میشن از اون ور خلیج هلک و تلک میان ترکمن صحرا، رو اسب ترکمن میبندن. تو ننه ات عرب بود یا بابات؟"

نسترن جون گفت: " دست به خرجت خوب شده. عروسی عمه پروان ایدز میگرفتی دست به جیب کنی تا بابت اون لباسای کولی ام انگشت نما نشم ؟!"

***

خون بینی ام بند آمده بود و با دهان باز باز نفس میکشیدم. ورم چشمها اما هنوز نخوابیده بود. پاهایم افتاده بود روی نیم تنه نوجوانی که ساعدش متورم شده بود و روی گونه اش رد تیزی بود. هر شش نفر جز من، تنگ هم، توی آن دخمه دو در سه بازداشتگاه خوابشان برده بود. داشتم خونی که روی ران پایم شتک زده بود را تماشا میکردم که چطور بعد شش هفت ساعت کاملا به خورد نسوج کتان شلوارم رفته بود.

بابا میگفت: "خون به نفرین ادم ابوالبشره که زیر خاک نمیمونه. قابیل که کم نیست. تا اینهمه هابیل بیکار ملت هست قصه
پنهان کاری و کلاغ هم هست.
"

پورداداش میگفت: "مگه خودشون نمیگن به خون نیست؟ کاری به این تقوا ندارم. ایرانی پارسایی داره. تقوا مال عرباس."

نسترن جون میگفت: "تو خونت مشکل داره. مرد آخه اینقد ناخن خشک؟ قربون خدا برم. پس چرا من اینقد دست و دل بازم؟ امام زمان کنه این که تو شکم منه به مادرش بره."

***

پنج سالم بود. یله داده بودم روی سکوی صحن مسجد جامع و اندام تکیده بابا با دریدگی ران چپش را نگاه میکردم که بافت سرخ و سفیدش را گلوله ای شخم زده بود و لایه لایه اش کرده بود. صدای همهمه خلق الناس و اسم آنهمه آدم ناشناس هنوز توی فضا بود: خمینی، شاه، ازهاری، بختیار.

پورداداش پنبه آغشته به الکل را کشید روی شکافی که هنوز نم نمک داشت خون قی میکرد. درد گلوله صورت بابا را پیرتر کرده بود. پورداداش دست برد تا عرق صورت را خشک کند. چند خال ریش پرپشتش با خون پشت دستش خضاب شد. گلوله مثل نوزاد دلمه بسته توی زیر سیگاری برنجی خوابیده بود. بابا لبش را گاز گرفت. پورداداش زیر لب صلوات میفرستاد. در آهنی صحن، نفیر کشید و نیمه باز شد. سرها برگشت سمت در. بابا چشم باز کرد. نسترن جون بود. پورداداش دوباره مشغول شستشوی زخم شد: "اومدی بابا؟"

 بابا هم لبش به خنده باز شده بود. طوری آن لپهای گل انداخته و چشمهای درشت میشی را نگاه میکرد انگار که دختر خودش باشد. نسترن جون باند استریل را توی مشت نحیفش گرفته بود و پنجه پاهای مرمری اش توی دمپایی جلو بسته مادرش گم شده بود. لبه چادر گلدار را به دندان گرفته بود. وقتی صحن مسجد را طی کرد و با آن قدمهای شق و رق، تیز خودش را رساند به پورداداش، اخمها را ترش کرد و رو کرد سمت من: "مامانت گفته برگرد خونه."//

+ به قلم ماهان بن ماهان 10:59
دوشنبه دهم تیر 1387
همایون

شام را خورده و نخورده مصمم شدند شروع کنند. دائی داشت سفره را جمع میکرد که دخترها نعلبکی آوردند و ناصر هم شروع کرد با ماژیک قرمز روی مقوا نوشتن.

از زور شرجی هوا بخار آب را میشد دید. پنکه سقفی جواب نمیداد و دو لنگه پنجره باز بود. دائی سیگارش را نصفه خاموش کرد.

به طرفه العینی همه چیز مرتب شده بود و تنها سر انگشت دائی را میخواست که مهارتی داشته ظاهرا.

آرنج چپ ناصر پهلویم را فشار میداد. تکانش دادم . نفهمید.

دائی با چشمهای بسته ذکر میگفت و نعلبکی زیر فشار سبابه، بریده بریده روی مقوا
می سرید. گاهی نرسیده به یک حرف یا عدد می ایستاد. لرزش خفیف سرانگشت دائی سقلمه ای بهش می زد و دوباره راهش میانداخت. دخترها چشمهاشان از حدقه زده بود بیرون.

مارمولکی از روی دیوار سرید و افتاد روی کپه کتابهای درسی دخترها. غز غز اصطکاک نعلبکی هوش از سر همه برده بود و دائی انگار نه انگار با چشمهای بسته لب میجنباند و وردی میخواند و حالا مچ و ساعدش هم رعشه ای خفیف گرفته بود.

مارمولک خشکش زده بود و پلک نمیزد. خواستم از روی کتابها برش دارم که خزید کنج دیوار و زیر فرش قایم شد.

زیر بغلهای پیراهن مشکی دائی سفیدک زده بود و شقیقه هاش از عرق نمناک بود. آب دهان قورت میداد و ورد میخواند.

آرنج چپ ناصر درست چسبیده بود به جای شکستگی دنده پائین سمت راستم. فشارش میداد. صداش کردم. نشنید.

زیر لب غر زدم : پسره تخس. “

یکی از دخترها رعشه افتاد توی بدنش. نفس عمیقی کشید و دوباره محو نعلبکی لغزان شد. مارمولک جایی لای کاغذپاره ها جا خوش کرده بود و نرم نرمک میخزید. دائی چشم باز کرد و صدا زد :

همایون "

ناصر را هل دادم و جست زدم : "جان دائی".

ناصر تعادلش بهم خورد و جابجا شد. ترسیده بود حتما. زل زد به قاب عکس من. دخترها لحظه ای چشم از نعلبکی برداشتند و  نگاهش کردند و بعد زل زدند به چشمهای توی قاب. دائی دوباره چشمها را بسته بود. سرتکان میداد و اسمم را زمزمه میکرد.

باد توی پرده ها افتاد. اتاق از عطر شب بوی همسایه پرشد . دو لنگه پنجره آهسته بهم خوردند. پاشدم و چهارتاق بازشان کردم. هوای تازه دوردست داشت اتاق را پر میکرد. قدری خنک تر شده بود .

دائی نگاهم میکرد. میدید و نمیدید. حالا ناصر و دخترها هم چارچوب پنجره را نگاه میکردند.

ترسیده و با لبهای نیمه باز. گوشه چشمهای ناصر برق زد و دانه درشت اشک روی صورت سه تیغه اش رد انداخت.سرش را میان دو دست گرفته بود.هق هق میکرد و شانه هاش میلرزید.

دائی نعلبکی را هل داد وسط مقوا : "جمعش کنید."

دخترها هم گریه شان گرفته بود. دائی فاتحه داد و سیگاری آتش زد. ناصر را که از گریه میلرزید توی بغل گرفت.

از زور گریه صداش در نمیامد. با دو دست صورتش را گرفته بود و هق هق میکرد: "از خدا خواستم کاش دنده خودم هم توی دعوائی بشکند بلکه تقاصش را پس داده باشم."

دائی با چشمهای بسته پک به سیگار میزد و به سینه فشارش میداد. دخترها روشان باز شده بود و صدا به گریه بلند کرده بودند.یکی شان زنجموره کنان صدایم میکرد : "همایون "

توی سکوت وهم آلود شب نفس عمیقی کشیدم. اشک هام را پاک کردم و توی عطر شب بوی همسایه گم شدم.

 

 

 

+ به قلم ماهان بن ماهان 11:49
دوشنبه دهم تیر 1387
شبهای روشن

تا صبح از چراغی که لاله روشن گذاشته بود کابوس دیدم.

زندگی از نور پدیدار شده و من از تاریکی لذت میبرم. پس جنسم از ظلمات عدم باید باشد. تاریکخانه فراموشی. دهلیز نمور و نمناک نیاکان نامور

خیلی بد است لاله . خیلی بد . اینکه توی گذشته ات دفن بشوی و حالت را نبینی. شاید برای همین است هر وقت میپرسی : "حالت چطوره " مثل مسلولین سرفه ام میگیرد.

تا صبح از چراغی که لاله روشن گذاشته بود کابوس دیدم.

+ به قلم ماهان بن ماهان 9:18
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو